فرزندم! من تو را خیلی دوست دارم؛ ولی دوستی تو، هرگز مانع این نخواهد شد که دست از اسلام بردارم


غلامحسین خدری، دوم خرداد 1336، در روستای سکوهه از توابع شهرستان زابل به دنیا آمد. پدرش عباس، کارمند شهرداری بود و مادرش فاطمه نام داشت. در روزهای مبارزه علیه رژیم ستمشاهی از شرکت جهان چیت اخراج شده سپس به قزوین کوچ کرده و در کارخانجات فرنخ، مه نخ مشغول به کار شد. وی که مدرک کاردانی‌اش در رشته‌ی مکانیک را از انستیتو تکنولوژی قزوین اخذ نموده بود در سال 1357 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد.





وی با آغاز حنگ تحمیلی جزو اولین‌هایی بود که با دوست و همرزمش، سردار مصیب مرادی به گروه جنگ‌های نامنظم شهید چمران پیوست و در جنوب و غرب کشور حماسه‌ها آفرید.
شهید خدری که در کردستان همراه با شهید چمران در محاصره‌ی ضد‌انقلاب قرار گرفته بود، توانستند با شکست ضد‌انقلاب از محاصره خارج شده و پس از مجروحیتش که با اصابت بیش از 50 ترکش بر بدنش همراه بود جهت درمان به بیمارستان منتقل شد.
وی پس از بهبودی نسبی مجددا به جبهه‌های جنوب اعزام و در عملیات فتح‌المبین شرکت کرده و مجددا مجروح شد و سرانجام نیز در سومین اعزامش که همزمان با عملیات بیت‌المقدس بود روز دهم اردیبهشت ماه سال 61 و در جریان آزادسازی خرمشهر قهرمان به شهادت رسید.
از این شهید بزرگوار وصیت نامه‌ای بر جای مانده است که با هم مرور می‌کنیم:
انسان وقتی نگرشی به رزمندگان صدر اسلام می‌نماید و زندگی نامه‌ی گواهان تاریخ اسلام را مطالعه می‌کند و وقتی زندگی پر از رنج و زحمت مسلمانان صدر اسلام را از دیدگاه ایمان آنها نسبت به هدفشان می‌نگرد، می‌بیند که تاریخ مجددا تکرار می‌شود، تکرار و یادآوری، از خود گذشتگی و از خود گذشتن و به دیگران پیوستن و از خود بی‌خود شدن در مقابل پروردگار متعال و از خود گذشتن و خود را گم نمودن در مقابل مسوولیت سنگینی که از طرف پروردگار، به انسان و برای الهی شدن او می‌بخشد، باید اقرار نمود که بار دیگر زندگی حسینیان، اباذرها، مقدادها و یاسرها تکرار می‌شود.
وقتی انسان در امواج انسان‌های پاک و بی‌آلایش و انسان‌های از خود گذشته و به خدای خود پیوسته و خروشی از قدرت بی‌نهایت در انسانی ضعیف و نحیف برخاسته، قرار می‌گیرد، می‌بیند که هیچ است و کم و هرگز شناخته نمی‌شود، همانند قطره‌ای در امواج خروشان و پر تلاطم دریاها. می‌خروشد؛ اما می‌داند خروش او از کجا و برای چیست.
او می‌خواهد از زندان دنیا گذر کرده و به آزادی مطلق و کمال انسانی برسد؛ به جایی که در آنجا، دیگر شخصیت انسانی مورد هجوم ناکسان قرار نمی‌گیرد؛ به جایی که دیگر از خیانت و جنایت انسان‌های گرگ صفت، خبری نیست؛ به جایی که دیگر استعمار و بهره‌کشی هرگز وجود ندارد؛ به جایی که هرگز قدرت و قلدری‌ها، انسان را به یاد جنگل نمی‌اندازد؛ آن جایی که صلح، صفا و یک‌رنگی بر همه جا طنین افکنده است.
بله؛ انسان باید از زندان خودبینی و مادی این جهان رها شود و فراتر برود؛ به جایی که به جز خدا نبیند. داشتم صحبت می‌کردم از تکرار تاریخ و از برگشتن انسانی که در درندگی و شقاوت نظیر ندارد، به سوی کمال، به سوی خدا و به سوی قانون که باز هم زندگی امام حسین (ع) در زندگی امروز آشکار می‌شود؛ وقتی که فرزندانش دور او جمع شدند و هر کدام صحبتی می‌کردند و عشق و علاقه‌ای نشان می‌دادند، یکی می‌پرسید: «پدر جان! کی برمی‌گردی؟» دیگری می‌گفت: «پیراهنت را بیاورم؟» و آن دیگری می‌گفت: «اگر تو نباشی ما تنهاییم، بی‌کسیم؛ غریبیم». آماده شده بودم که روز پنجم بهمن ماه 1360 برای مقابله با دشمن سرکش عازم جبهه‌ها شوم، وقتی از خواب بیدار شدم، فرزندم «محسن» که نیمه خواب بود، گفت: «بابا جان جبهه می‌روی؟» ولی از آن جایی که من تا آخرین لحظه حرکت، سفرم را پنهان می‌داشتم، جواب دادم: «می‌خواهم بروم تهران!»
فرزندم گفت: «مبادا مانند فلان کس، که بدون اجازه‌ی زن و فرزندش به جبهه رفت، تو هم چنین کاری انجام دهی!»
با این گفته، ناچار شدم حقیقت را بگویم، همسرم در ماتم و ناراحتی سکوت‌آوری فرو رفته بود. کم‌کم به حرکتم نزدیک می‌شد و من نیز حقیقت را خیلی آرام می‌گفتم، که همسر و دو فرزندم متوجه اعزامم به جبهه شدند.
فرزندم «محسن»، شروع به التماس نمود، که «چرا مرا به جبهه نمی‌بری؟» به او گفتم: «تو هنوز 5/6 سال بیشتر نداری»، علاقه‌ی شدیدی به جبهه رفتن داشت، وقتی که داشتم حرکت می‌کردم، هی دخترم به من می‌گفت: «باباجان دیگر بر نمی‌گردی؟ ... باباجان! ما ظهر موقع خوردن ناهار در کنار هم نیستیم؟ ... کی بر می‌گردی»؟
پسرم محسن، با مقداری پولی که داشت، جلو آمد و گفت: «بابا! این پول‌ها را از من بگیر و همراهت ببر.» هر دو فرزندم، خیره خیره به چهره‌ام نگاه می‌کردند؛ مثل دو طفلان مسلم (ع) که به انتظار پدر بودند. چهره‌ی آنها طوری در من اثر گذاشت و طوری منقلبم نمود، که انگار دیگر همدیگر را نمی‌بینیم و آخرین وداع پدر و دو فرزندش است، بلکه شاید هم سرنوشتم این طور نباشد و شاید هم دیگر بر نگردم و شاید این آخرین نگاه‌ها و دیدن‌ها باشد و به هر صورت خدا از عاقبت کار آگاه است.
وقتی که از درب منزل خارج شدم، دو فرزندم به دنبالم آمدند و مجددا با من خداحافظی کردند؛ ولی ندانستم چه سری و رازی بود، فقط منقلب شده و بغض گلویم را می‌فشرد. با همه‌ی این گفته‌ها، امیدوارم که قدم‌هایم برای رضایت خدای بزرگ و یاری یارش امام خمینی (س) باشد و امیدوارم کسی لااقل در ایران نباشد که کاری خدای نکرده انجام دهد که بر خلاف اسلام باشد.
سفارشی به فرزندم، محسن
سلام فرزندم، امیدوارم که این دفترچه به دست تو، نور چشمم برسد. فرزندم! تو خوب تشخیص داده‌ای که من به خاطر چه چیزی به جبهه‌ی جنگ اعزام شدم. تو خوب می‌دانی - با این که در سن 6 سالگی هستی - که به خاطر اسلام و نجات ملت مسلمانم، از زیر یوغ دشمنان اسلام، به جبهه می‌روم و امیدوارم که بعد از تحصیلات و در سن بالاتر نیز در همین تشخیص و فعالیت در راه خدا باقی بمانی. ان شاء الله
فرزندم، محسن! چنانچه شربت شهادت نصیبم شد، تو تنها کسی هستی که خانواده را بعد از من سرپرستی می‌کنی و تو باید به طور دقیق دنبال علوم اسلامی و قرآن و رهبری ولایت فقیه حرکت کنی که غیر از این، در دره‌ی سقوط و نابودی همیشگی - هم در دنیا و هم در آخرت - گرفتار خواهی شد.
فرزندم! مبادا که از خط ولایت فقیه منحرف شوی!
پسرم! با افراد ناپاک و غیرصالح هرگز رفت و آمد مکن!
پسرم! درس‌ات را خوب بخوان، تا درآینده و در اجتماع، افتخاری برای اسلام و مسلمین باشی.
فرزندم! با قرآن انس زیادی داشته باش و همیشه دنباله‌روی روحانیت اصیل و اسلام باش، که باعث نجات تو از عذاب خدا خواهد شد و در راه خیانت، هرگز قدم مگذار.
پسرم! از مامان و خواهرت «نجمه» مواظبت و آنها را دلداری و نوازش کن.
پسرم! هر کجا جنگی علیه کفار بود، بی‌درنگ در آن حضور داشته باش و همیشه در نماز جمعه و جماعت شرکت کن.
پسرم! اگر من از میان شما رفتم، تو تنها کسی باش که دنباله‌روی هدف من باشد و تو این کوله‌باری را که من بر زمین گذاشتم، بر دوش بگیر.
فرزندم! امیدوارم که چنانچه صلاح خداوند باشد، به سوی تو باز گردم و اگر برنگشتم، تو راه مرا ادامه بده. فرزندم! من تو را خیلی دوست دارم؛ ولی دوستی تو، هرگز مانع این نخواهد شد که دست از اسلام بردارم.
فرزندم! در راه اسلام، تمام مشکلات و گرفتاری ها را تحمل کن که اجر آن در صبر آن است.
فرزندم! هرگز نماز را ترک نکن که به ذلت گرفتار خواهی شد.
فرزندم! از دوری من هرگز به خودت ناراحتی راه نده که به وسیله‌ی آن امتحان خواهی شد.
فرزندم! اگر می‌خواهی رستگار شوی، از ولی‌فقیه زمانت تبعیت کن.
فرزندم! امیدوارم که خداوند تو را مؤید بدارد و یاری کند و امید است که خداوند تو را به راه راست هدایت کند. هرگز خدا را فراموش مکن!
صحبتی با دخترم «نجمه»
فرزندم! به خدمت تو سلام عرض می‌کنم و امیدوارم که راه پدرت را ادامه دهی.
دخترم! هرگز حجابت را فراموش نکن. مطالعات اسلامی زیادی داشته باش و در کلاس‌های اسلامی شرکت کن. من دوست دارم که تو مؤمن‌ترین افراد باشی. هرگز مامان را ناراحت نکن. هرگز خدا را فراموش نکن. مبادا نماز را ترک کنی. سعی کن ایمانت را قوی کنی. قرآن زیاد بخوان و به آن عمل کن.
این گفته‌ها و نوشته‌ها، یادگاری است از پدرت به تو. اسلام را یاری کن. مبادا با افراد غیر اسلامی و منافق رفت و آمد کنی. همیشه دوستت را بشناس و با او رفت و آمد داشته باش.
دخترم! تو و برادرت محسن، به مامان احترام بگذارید و مبادا از گفته‌ها و سخنان او سرپیچی کنید.
دخترم! تو را خیلی دوست دارم، تو دختر باوفایی هستی، مرا و راه مرا هرگز فراموش نکن و اگر شهید شدم شب‌های جمعه به ملاقاتم بیایید.
دخترم! چنانچه من نبودم و بزرگ شدی، شوهرت را از مؤمن‌ترین افراد انتخاب کن.
در پایان سفارش می‌کنم که هرگز خدا را فراموش نکنی و تا می‌توانی درس بخوانی که بتوانی به اسلام و مسلمین خدمت کنی.
خدمت همسر عزیزم!
همسر عزیزم! باید اقرار کنم از موقعی که ازدواج نموده‌ایم در خانه‌ی فقر و تنگدستی من، چه سختی‌هایی که تحمل نکرده‌ای و چه محرومیت‌هایی که در کنار من ندیده‌ای و با همه‌ی فشاری که در این دنیا ما با او دست به گریبان هستیم، باز خوشحالم از این که در خانه‌ی ما نماز برپا می‌شود و شور و عشق خدا درکالبد مرده ما حرکت خویش را آغاز نموده است.
من بدون شک مدیون زحمات شما هستم و از آنجا که عاطفه‌ی درونی و انسانی شما را به خوبی درک کرده‌ام، از شما امید بخشش دارم.
همسرم! من علاقه زیادی به شما داشتم؛ ولی هرگز نتوانستم آنرا به زبان بیاورم. بعد از انقلاب تو تنها فردی بودی که به من کمک نمودی تا در جنگ‌های حق و باطل شرکت کنم و هم چنین در این مدت چه زحماتی و چه سخنانی – که هرگز تو شایسته آن نبودی – و رنج و دوری همسر، خلاصه همه‌ی اینها را قبول کردی، آن هم به خاطر اینکه اهل ایمان و نماز بودی. همسرم! تو در راه خدا خیلی به من کمک نمودی و امیدوارم اگر لیاقت شهادت را داشته باشم، خداوند تو را هم با همه‌ی این زحمات و رنج‌ها در بهشت، با من محشور گرداند؛ البته باید این را هم گفت که درجه و مقام تو در نزد خدا، بیشتر از این بنده‌ی گناهکار است.
اشرف جان! آنچه بین من و تو جدایی انداخت، مسئولیتی بود که من و تو بر مبنای مکتب آن را پذیرفته بودیم و آن استقرار حاکمیت مکتب بر جهان اسلام است که هرگز بدون خون به دست نخواهد آمد و این، خون حسین (ع) بود که در رگ‌های مسلمین به خروش آمد، که انسان وقتی به سوی جبهه‌ی جنگ عازم می‌شود، لطف و رحمت الهی در جان انسان شروع به فوران می‌کند و انسان را از خود بی‌خود می‌سازد.
اشرف جان! این مسئولیت اسلامی بودن بود که یک مرتبه محبت‌ها را در سینه‌ها خشکاند تا انسان را از مراحم دنیوی به سوی کمال و معرفت الهی سوق دهد. این مسئولیت انسان بودن بود، که انسان را از زندان تاریک و حیوانیت، آنجایی که جز سیاهی و بدبختی چیز دیگری یافت نمی‌شود، رها می‌سازد و اگر انسان به ریسمان خدا چنگ زد، از این بدبختی و زندان نفس، پرواز خواهد کرد. و اکنون وقت پرواز این بنده‌ی گناهکار به سوی نور و روشنایی است، به سوی کمال و عشق و در حضور خدا بی‌هوش شدن و در درگاه او خود را گم نمودن است.
همسرم! اکنون این تو هستی که بایستی پیام خون و شهادتم را در کالبد مرده انسان‌های به ظاهر زنده‌ی تاریخ، تزریق کنی و این تو هستی که باید این پیام را در رگ‌های فرزندانت بدمی و آنها را به سوی مکتب - که من به خاطر آن عازم جهاد هستم - رهبری کنی. مبادا فرزندان من از مسیر راست منحرف شوند و تو باید این سه فرزند را که در زیر دست تو هستند، به سوی الله، به سوی نور، به سوی روشنایی، کمال، عشق و صفا راهنمایی کنی. و بدان همانگونه که پیامبر (ص) فرمودند: «بهشت زیر پای مادران است»؛ مسئولیت تو نیز سنگین تر و بعد از من بر عهده تو گذاشته شده است، پس مواظب باش غفلت نکنی. مواظب باش آنها را در این دنیایی که تمامش تاریکی و ظلمت است، به تنهایی رها نکنی و به دست گرگان کمین نموده در راه انسانیت نسپاری که روز قیامت از تو بازجویی می‌شود.
همسرم! مواظب باش فرزندانمان با هر کس رفت و آمد نکنند و سعی کن فرزندانت درس بخوانند و در مقامات بالاتری به اجتماع و مسلمین خدمت کنند. مبادا به دنبال دنیاپرستی و غفلت از راه مستقیم، در راه گمراهی و ضلالت گام بردارند.
تو را سفارش می‌کنم که صبور باشی و همیشه در راه هدف که همان مکتب است، هرگز صبر و بردباری خود را از دست ندهی. همه باید برویم و چه خوب است، به خوبی انجام مسئولیت کرده باشی. مرتب با خدا ارتباط و از او کسب فیض و راهنمایی و صلاحدید کن و مواظب باش فشار دنیای زهرآگین، ایمان از کف تو باز نستاند و تو را سرگردان به راه گمراهی و ضلالت نکشاند، برای تحقق این مورد، مرتب به وسیله نماز با خدا تماس بگیر و مرتب ارتباط مستقیم خود را با خدا مستحکم کن.
در پایان باز یادآوری می‌کنم: مواظب محسن و نجمه و فرزند دیگرمان که در راه است باش. آنها را به کلاس درس قرآن بفرست. آنها را انسان بساز. آنها را افتخار پیامبر اسلام (ص) و علی(ع) قرار بده، تا خود در نزد خدا سرافراز باشی. مواظب بچه‌ها باش، که به دست منافقین گرفتار نشوند. تمام آسایشت را صرف راهنمایی آنها کن. فرزندانت را مبارزترین و شجاعترین افراد، برای استقرار وحاکمیت اسلام بر روی زمین آماده ساز.
پادگان امام حسن (ع)/05/11/1360/ساعت 7 شب

يكشنبه 10 مهر 1390
14:57:12
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT