جبهه، زنگ تفریح نبود، زنگ دفاع از ناموس و کشور و اسلام بود


در اسارت به خدا نزدیک‌تر بودیم!
حسن شکیب‌زاده
بیش از 600 آزاده‌ی استان قزوین که سال‌های دفاع و مقاومت را در اردوگاه‌های مخوف عراق گذراندند اجری کمتر از شهدا نداشتند.
آنانی که با مقاومت و ایستادگی خود در دل دشمن، صبوری پیشه کردند تا نام ایران بزرگ را بر بلندای تاریخ فریاد زنند.
آزادگان گنجینه‌های بی‌پایان سرگذشت دفاع هستند. دفاعی که با نام و ایثار آنان نام گرفت و امروز در پیچ و خم زندگی روزمره به سختی می‌شود پیدایشان کرد. آنانی که اگر نشانه بودند نسل جوان و پویای دیروز، امروز و فرداها، بیراهه را از راه به خوبی می‌شناخت!
حکمت‌ا... روستا‌پیشه یکی از همان بی‌نشانه‌های نشان‌دار است که در لابلای واژه‌ها و چرخ‌دنده‌های روز‌مره‌گی پیدایش کردیم.
روستا‌پیشه آن روزهایی که عزم دفاع کرد بایستی توی همین کوچه پس کوچه‌های محله‌شان با سایر هم سن و سال‌های خودش که امروز او را نمی‌بینند بازی می‌کرد، اما چگونه شد که غیرت و مردانگی را خیلی زود معنا کرد و کوله‌بارش را از تعلقاتش که هیچ بود خالی کرد و رفت...
اسم خودش حکمت‌اله، پدرش عزیزا... و پدر بزرگش یدا... است، خودش می‌گوید ا...‌های تکراری کار دستم داد و یک کتک مفصل از عراقی‌ها خوردم.
وقتی اسیر می‌شود به پادگانی در بصره منتقل شده و آنجا سین جیم از آزاده‌ها شروع می‌شود و وقتی از آنها سوال می‌کنند بدون مکث بایستی جواب بدهی.
پرسید: اسمت؟
گفتم: حکمت‌ا....
گفت: پدر؟
گفتم: عزیزا...
پرسید! پدر بزرگت؟
هر چی فکر کردم یادم نیامد، 7، 8 نفر بودند که ریختند سرم و با نامردی تمام زدند، زیر مشت و لگدشان بودم که یادم آمد، دست‌هایم را بلند کردم و گفتم: یادم آمد، نزنید!
از کتک زدن که دست برداشتند، پرسیدند: پدر بزرگت؟
بلافاصله گفتم: یدا...
و این بار یک کتک جانانه و اینکه مگر ما مسخره توایم. این همه ا...، ما را سر کار گذاشتی؟
حالا حکمت‌ا... روستا پیشه با 2335 روز اسارت، کنارم نشسته تا شاید پس از گذشت 12037 روز از آزادی‌اش، آن روزها را به خاطر بیاورد. به نظر شما به خاطر خواهد آورد؟
 حکمت‌ا...! حالا بگو چند سالت بود که رفتی جبهه و چرا؟
ـ سال 62 بود و من 13 ساله، ترک تحصیل کرده و شاگرد یک مغازه‌ی خیاطی بودم. پدرم بارها به جبهه رفته بود و وقتی به همه تکلیف شد که از ایران اسلامی دفاع کنند، تصمیم گرفتم بروم جبهه تا به تکلیفم عمل کُنم. بنابراین رفتم پایگاه امام جعفر صادق (ع) و ثبت‌نام کردم و شدم یک بسیجی؟
 با سن کمی که داشتی، چطوری اسمت را نوشتند؟
ـ‌از شناسنامه‌ام کُپی گرفتم، کُپی را دستکاری کردم و سنم شد 16 سال و کلی هم قسم خوردم که به قدم نگاه نکنید، سنم بالاست. البته آنها هم کلک مرا فهمیده بودند، اما چون زرنگ بودم و شور و اشتیاقم را دیدند، قبول کردند به این حساب که مرا بفرستند برای آموزش و بعد هم توی پایگاه بسیج آبیک از من استفاده کُنند.
 خانواده مخالفت نکردند؟
ـ پدرم خودش بسیجی و اهل جبهه بود ولی برادرم که فهمید به سراغم آمد مغازه و گفت: اگر قرار باشد جبهه برویم چرا تو؟ من که سنم از تو بیشتر است، اما من قبول نکردم و رفتم برای آموزش. آن هم به پادگان 21 حمزه تهران.
 بعد از آموزش چه کار کردی؟
ـ آموزش که تمام شد، چند نفری مثل مرا که هم سن کم داشتیم و هم قد کوتاه، جدا کردند که برگردانند به شهرهایمان، اما من که زرنگی و کارآیی‌ام را نشان داده بودم، به دست و پای فرمانده‌هان آموزشی مان افتادم و روحانی پادگان هم کمکم کرد و این شد که ما را هم به جبهه‌ فرستادند. آن هم اهواز.
سوار اتوبوس که شدم، دیدم برادر بزرگم آمده پادگان که مرا برگرداند، او از یک در اتوبوس بالا می‌آمد، من از در دیگر فرار می‌کردم، همینطور سوار چند اتوبوس شدم و به محض آمدن برادر به اتوبوس دیگری می‌رفتم، تا اینکه اجازه داد من هم بروم. البته به شرط اینکه کمک رزمندگان در پشت جبهه باشم و همینطور شد که سر از انرژی اتمی اهواز درآوردم.
 انرژی اتمی ماندی یا رفتی خط؟
ـ حدود 20 روزی در انرژی اتمی بودم که زمان عملیات خیبر رسید، تا آن روز هم ما دیگر حسابی خودی نشان داده بودیم و شده بودیم یک رزمنده ی تمام عیار! لذا من هم به همراه سایر رزمندگان به منطقه‌ی عملیاتی خیبر اعزام شده و وارد جزیره‌ی مجنون شدیم.
 کار شما در عملیات چی بود؟
ـ نیروی تک تیرانداز بودم و فرمانده‌ی ما هم سردار فصیحی‌رامندی بود.
 چطور شد اسیر شدی؟
ـ سه روزی در جزیره مجنون در مقابل هجمه‌ی عظیم نیروهای عراقی، ایستادگی کردیم، اما از آنجایی که دشمن مصمم بود تا به هر قیمتی که شده جلوی پیشروی ما را بگیرد تا بصره را از دست ندهد، از زمین و آسمان ما را گلوله باران می‌کرد، به طوری که امکان ایستادگی، حتی برای نفس کشیدن هم برایمان نمانده بود، در همین شرایط بود که نیروهای عراقی از 3 طرف ما را محاصره کرده و تعداد زیادی از بچه‌های ما را به اسارت بردند؟
 شما چگونه اسیر شدید؟
ـ در جریان درگیری با نیروهای عراقی، از ناحیه پا و کتف مجروح شده بودم و زمانی که مرا به اسارت بردند بیهوش شده و چیزی متوجه نشدم. زمانی هم که به هوش آمدم عراقی‌ها بالای سرم بودند.
حدود 5 کیلومتری بصره بودیم که ایران منطقه را زیر آتش گرفته بود و عراقی‌ها هم از ترس اینکه کشته شوند، همه‌ی اسرا را سوار خودرو کرده و با سرعت تمام به پادگانی در بصره منتقل کردند.
 اوضاع در بصره چگونه بود؟
ـ ما را در بصره خیلی نگه داشتند، اما در همان مدت کوتاه هم سخت شکنجه شده و وضعیت نابسامانی داشتیم، نه غذایی برای خوردن بود و نه آبی برای نوشیدن و نه سرویس بهداشتی. داخل هر سوله ده‌ها نفر را به صورت فشرده زندانی کرده و سه روز تمام را بدون آب و غذا و سرویس بهداشتی گذراندیم.
 با توجه به اینکه مجروح بودید از نظر پزشکی، کاری کردند؟
ـ فقط در بصره، پایم را پانسمان کردند ولی بعد از آن رها کرده و هیچ کاری برایم انجام ندادند.
 بعد از سه روز به کجا منتقل شدید؟
ـ ما را به بغداد منتقل کرده و در یک پادگان نظامی به تقسیم کردن اسرا اقدام نمودند. آنجا هم وضعیتی مشابه بصره داشت. در این پادگان تمام تلاش نیروهای دشمن، شناسایی رزمندگان، بویژه فرماندهان بود، لذا به طرق مختلف بچه‌ها را شکنجه می‌کردند تا فرماندهان جنگی خود را معرفی کُنند.
 این اتفاق برای شما هم افتاد؟
ـ با توجه به اینکه من هم سن کمی داشتم و هم جثه‌ی کوچکی، یک روز مرا نزد یکی از فرماندهان بردند، وارد اتاق که شدم یک ظرف راحت‌الحلقوم روی میز بود که فرمانده‌ی فوق به من تعارف گرفت و من هم یک عدد برداشتم.
وقتی نشستم، سوالات مختلفی از من پرسید، از جمله اینکه فرمانده تو چه کسی بوده است؟ این سوال را که کرد من یاد یکی از اهالی آبیک افتادم که پیرمردی بود و کمی هم اختلال حواس داشت، لذا اسم او را بردم، ولی از آنجایی که فرمانده‌ی فوق باور نکرده بود، یکی از سربازها را صدا کرد که مرا کتک بزند. البته کتک زیادی هم خوردم، اما نام فرمانده را به زبان نیاوردم.
 چه مدت در این پادگان بودید؟
ـ حدود سه ماه در این پادگان بودیم که بعد از آن آمدند اسرای کم سن و سال مثل مرا از بقیه جدا کرده و گفتند: می‌خواهیم شما را به ایران بفرستیم، اما خیلی زود سر از اردوگاه رمادیه دو در آوردیم که در بدو ورود با گذر از تونل وحشت، کتک مفصلی خوردیم. در این اردوگاه که دارای 4 کمپ بود، حدود یکهزار و پانصد اسیر تا 20 سال را جای داده بودند.
 چرا اسرای نوجوان را از بقیه جدا کرده بودند؟
ـ قصد کار تبلیغاتی داشتند، به طوری که مرتب خبرنگاران، بویژه خبرنگاران خارجی را به اردوگاه‌های ما می‌آوردند تا با انجام مصاحبه‌های مختلف، روند جنگ را به نفع خودشان تبلیغ نمایند، اما در طول اسارت تا زمان آزادی، آنها موفق به اجرای برنامه‌های خود نشدند.
 اهل خانواده چه زمانی از اسارت شما مطلع شدند؟
ـ تا یکسال اجازه‌ی نامه‌نگاری و اطلاع‌رسانی را به ما نمی‌دادند، اما بعد از آن اجازه دادند که برای خانواده‌هایمان نامه بنویسیم که از این طریق خانواده‌ام در جریان اسارت من قرار گرفتند و بعد از آن مرتب نامه‌نگاری می‌کردیم.
 شیوه‌ی تبلیغاتشان در اردوگاه چگونه بود؟
ـ افراد مخالف جمهوری اسلامی را برای سخنرانی می‌آوردند، از طریق تلویزیون، فیلم‌های غیر‌اخلاقی و انحرافی پخش می‌کردند و دایم از بلندگوهای اردوگاه، ترانه‌های مختلف پخش می‌کردند تا از این طریق به مقاصد تبلیغاتی‌شان برسند.
 بیشترین فعالیت شما طی دوران اسارت چه بود؟
ـ آموزش قرآن، قرائت قرآن، آموزش زبان خارجی، ورزش و نشست‌های آشنایی با احکام، بیشترین وقت ما را در دوران اسارت می‌گرفت که طی این دوران، خواندن قرآن را فرا گرفتم، همچنین زبان انگلیسی را هم تا اندازه‌ای کار کردم.
 در دوران اسارت، از اخبار ایران چگونه مطلع می‌شدید؟
ـ معمولا بعد از هر عملیات و درگیری مرزی، تعدادی اسیر جدید می‌آمد و ما از طریق آنها از اخبار ایران با خبر می‌شدیم.
 سخت‌ترین روز اسارت برای شما چه روزی بود؟
ـ‌روزی که خبر ارتحال حضرت امام خمینی‌(ره) را دادند و نیروهای دشمن مرتب تیر هوایی سر داده و شادی می‌کردند، در حالی که غم دنیا، دل ما را فرا گرفته بود. روزی که هنوز هم باورش برایم سخت و شکننده است. با رفتن امام در اصل حدود یک هفته زندگی ما کاملا تعطیل بود.
 در ایام سوگواری، بخصوص محرم، اجازه ی عزاداری داشتید؟
ـ اجازه عزاداری به صورت دستجمعی را نداشتیم، حتی اگر در اجتماع‌های کوچک 5، 6 نفره هم عزاداری می‌کردیم و متوجه می‌شدند، برخوردهای شدیدی می‌کردند. یادم هست که یک شب در ایام محرم حسینی، یک گروه 7 نفره عزاداری می‌کردند که عراقی‌ها متوجه شده و پس از جلوگیری از عزاداری و ضرب و شتم مفصل‌شان، مسئول آسایشگاه را خواستند و دستور دادند، هر روز بایستی به صورت نوبتی 7 نفر جهت تنبیه معرفی شوند تا اینکه مجموعه‌ی 60 نفری آسایشگاه همگی تنبیه شده باشند.
 این کار انجام شد؟
ـ بله، چاره‌ای نبود و بایستی هر روز 7 نفر برای تنبیه و کتک خوردن نزد عراقی‌ها معرفی می‌شدند، اما در این بین جالب بود که بعضی از بچه‌ها بودند که هر روز برای کتک خوردن در قالب 7 نفر می‌رفتند تا آنهایی که ضعیف و یا بیمار بودند کتک نخوردند.
 در دوران اسارت، شما را به کربلا هم بردند؟
ـ فقط یک بار، آن هم تقریبا دو سال قبل از آزادی‌مان، بعد از پذیرفتن قطعنامه توسط جمهوری اسلامی ایران، روزی که هیچوقت از یادم نمی‌رود. در آن روز ما را همانند اسرای کربلای حسینی(ع) به زیارت امام حسین(ع) بردند.
 سال‌هایی که اسیر بودید، اصلا به آزادی فکر می‌کردید؟
ـ بگویم نه که دروغ است، چرا که انسان عموما با امید زنده است و ما هم امید به آزادی داشتیم، اما با توجه به اینکه چندین نوبت قول آزادی داده و عمل نکرده بودند. فکر آزادی هم برایمان غیر ممکن بود.
 چه زمانی مطمئن شدید که آزاد خواهید شد؟
ـ نزدیکی‌های آزادی‌مان، گروهی از صلیب سرخ جهانی آمده، همه را به خط کردند و پس از ثبت‌نام از اسرا، اعلام کردند، هر‌کس که تمایل دارد می‌تواند به عراق و یا به کشورهای خارجی پناهنده شود، اما هیچکس دستش را بالا نیاورد و سرانجام قرار شد، همگی ما به ایران منتقل شویم.
هیچ‌وقت یادم نمی‌رود روزی که ما را با اتوبوس به سمت مرز ایران حرکت دادند، در بین راه یکی از چرخ‌های اتوبوس‌ها پنچر شد و آنجا تقریبا همه از ادامه‌ی راه ناامید شده و فکر می‌کردیم ما را مجددا به عراق منتقل خواهند کرد، لذا همگی اعلام آمادگی کردیم که کمک کنیم تا لاستیک پنچر شده را عوض کنیم. وقتی نگهبان اتوبوس‌، با پیشنهاد ما موافقت کرد، بلافاصله لاستیک زاپاس را جایگزین کرده و ماشین حرکت کرد، اما درست زمانی که از مرز گذشته و در آغوش هموطنانمان قرار گرفتیم، مطمئن شدیم که آزادیم.
 بعد از ورود به ایران، خانواده را کجا ملاقات کردی؟
ـ ما را از مرز خسروی به اسلام‌آباد منتقل کردند، یک روز آنجا بودیم سپس با هواپیما به پادگان پرندک تهران انتقال یافته و پس از طی کردن دوران قرنطینه، ما را به دیدار رهبر انقلاب و از آنجا به حرم مطهر حضرت امام‌خمینی(ره) بردند.
در حال زیارت بودم که برادرم را از پشت سر دیده و شناختم. خیلی مطمئن نبودم او باشد، اما وقتی صدایش کردم و او هم برگشت، مطمئن شده و به طرفش رفتم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم، آنجا بود که خواهر و تعدادی از بستگانم را هم دیدم و بلافاصله از همانجا به همراه بستگان به تهران رفته، شب را در منزل خواهرم ماندیم و فردا صبح به قصد آبیک حرکت کردیم.
 پدر و مادرتان به حرم امام نیامده بودند؟
ـ خیر. آنها نبودند و من هم دل توی دل نداشتم که آنها را ببینم. به سه راه نظرآباد، نزدیکی‌های آبیک که رسیدیم دیدم جمعیت زیادی از بستگان و اهالی آبیک به استقبالم آمده‌اند که همراه با آنها تا ورودی آبیک را با ماشین‌ها رفته و از ورودی آبیک مردم مرا از ماشین پیاده کرده و روی دست تا خانه بردند.
از در خانه که وارد شدم پیرمردی شکسته و مو سفید مرا در آغوش گرفت. با او دیده بوسی کرده، مادرم را در حیاط دیدم و به آغوشش پناه بردم و از آنجا به داخل اتاق رفتم. ولی هنوز منتظر پدرم بودم. مردم دسته دسته وارد اتاق می‌شدند و دیده بوسی می‌کردند. جلوی در نیز همان پیرمرد ایستاده بود و به مردم خیر مقدم می‌گفت.
کم‌کم داشتم فکر می‌کردم که نکند پدر از دنیا رفته و خانواده نمی‌خواهند به من بگویند، اما مجددا چشم‌هایم روی پیرمردی که جلوی در ایستاده بود قفل کرد و با کمی دقت متوجه شدم او پدرم است. پدر آنقدر شکسته شده بود که اصلا باورش برایم سخت بود، لذا مجددا به سویش رفتم و او را در آغوش گرفتم به طوری که تا یک ساعت هیچکدام در حال خودمان نبودیم.
 بعد از آزادی چه کار کردی؟
ـ شهریور‌ماه 69 آزاد شدم، مهر ماه همان سال دختر خاله‌ام را عقد کردم، 22 بهمن 69 ازدواج کردم، آخرهای همان سال هم رفتم سر کار، البته درس را هم تا حدودی ادامه دادم. حالا هم بازنشسته‌ی دانشگاه علوم پزشکی هستم و دو فرزند پسر دارم.
 با توجه به سن کم، هدفت از رفتن به جبهه چه بود؟
ـ من جبهه و جنگ را می‌شناختم چرا که پدر بارها به جبهه رفته و برایمان تعریف کرده بود، لذا جبهه رفتن زنگ تفریح من نبود، من با شناختی که از جبهه و جنگ داشتم، برای دفاع از ناموس، کشور و اسلام رفتم و این را هم می‌دانستم که در ادامه‌ی جنگ، شهادت‌، اسارت، مفقودی و مجروحیت هم دارد.
 حالا که سال‌ها از آن روزهامی‌گذرد، چه حسی داری؟
ـ دلم برای آن روزها حسابی تنگ شده است، آن روزها روزهای خوبی بود، همه با هم، همدل، مهربان و با گذشت بودند، در آنجا حتی حاضر بودیم جان خود را فدای یکدیگر کنیم تا یک دوست همرزم و همسلولی‌مان کتک نخورد، شکنجه نشود، اما امروز حتی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان خبر نداریم و نمی‌دانیم به آنها چه می‌گذرد، در اسارت به خدا نزدیک‌تر بودیم، اما امروز ....
 علی‌رغم اینکه سن زیادی نداری، چرا همه ی موهایت سفید شده است؟
ـ آثار اسارت است و اینکه با گذشت سال‌های پس از اسارت، گهگاه خبر فوت همرزمانمان را می‌شنویم، که هنوز هم برایمان دردآور است، اخیرا یکی از دوستانمان به شهادت رسید که در مراسمش خیلی از همرزمان آزاده‌مان آمده بودند و برایش سنگ تمام گذاشتند.
 پس هنوز هم همدیگر را می‌بینید؟
ـ مگر اتفاقی بیفتد، کسی از دنیا برود و یا احیانا عروسی و چیزی شبیه اینها. و حالا همیشه لحظه شماری می‌کنم که بتوانم آنها را ببینم و یادها و خاطره‌ها را با هم مرور کنیم.
 یک خاطره و اعتراض در اسارت؟
ـ یک روز یکی از فرماندهان ارشد سپاه صدام به اردوگاه ما آمده و پس از بازدید برایمان سخنرانی کرد، در هنگام سخنرانی خطاب به اسرا گفت: شما میهمانان ما هستید.
این جمله را که گفت من که او را نمی‌شناختم بلند شده و گفتم: این چه میهمانی‌ای هست که کوچکترین امکانات و آزادی را از ما دریغ کرده و شروع کردم به تشریح وضع نابسامان اردوگاه و عدم رسیدگی به وضع اسرا.
او که رفت ماموران عراقی به سراغم آمده و مرا برای تنبیه و شکنجه برده و چندین روز شکنجه‌ها را تکرار کردند، ضمن اینکه آذوقه بچه‌ها را هم کم کرده، مرا به انفرادی فرستادند و پس از تمام شدن دوره ی انفرادی‌ام به آسایشگاه دیگری منتقل شدم.
 کدام یک از این تنبیه‌ها برای شما سخت‌تر بود؟
ـ انتقال به آسایشگاه دیگر.
 چرا؟
ـ وقتی چند نفر را از آسایشگاهی به آسایشگاه دیگر منتقل می‌کردند، عملا از دوستانی که ماه‌ها و سال‌ها با هم بودیم و با همه‌ی آداب و کارهای هم آشنا بودیم، جدا می‌شدیم که این جدایی آن‌هم در غربت واقعا سخت بود، دوما وقتی چند نفر جدید وارد آسایشگاه ما می‌شدند، تا مدت‌ها به آنها مشکوک بودیم که نفوذی عراقی‌ها نباشند، لذا خیلی از کارهای روزمره‌ای که دور از چشم عراقی‌ها انجام می‌دادیم، در اصل تعطیل می‌شد.
 متولد کی و کجایی؟
ـ سال 49 در آبیک به دنیا آمدم، سال 62 به اسارت درآمدم و پس از گذشت 77 ماه و 25 روز در سال 69 سند آزادی‌ام امضا شد.

يكشنبه 7 مهر 1392
08:29:09
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT